مهمانی شب

 

 

 

مهمانی شب

 

 

باز این دخترِ همسایه و گپ گپ لبِ بام

صحبت از مرگِ سحر، کشتنِ او دم دم شام

 

باز یک تازه ترک نقشه  به مهمانی شب

خاک بر چشمِ سحر سلسله ی حرف و سلام

 

مهربان! سال به سال تازه کنی عشقِ قدیم

معشوق اکس شما،اول ماه، ماه ی تمام

 

پوزش اما زکدام ماه سخن گفته بودی

مانده در شکلک گردی یا چکیده همه خام

 

نیم رخ ماه مگر ریخته از قله ی کوه

شکل آفتابه شده روی لگن، پشتِ حمام

 

پوزشی دیگری از راه رسید، می بخشی

تاکجا میدوی از پشت همین گشنه ی دام؟

 

زن همسایه که دیشب رویِ بام گوش گرفت

خبر آورده که خوردی ز کسی مالِ حرام

...........

باورش هیچ نکنم یا ز شما قهر کنم

آه! از دختر همسایه و گپ گپ لب بام

 

 

...........

 

 

 

روزگپی " نگاه"

 

سلام به دوستان نگاهم: اول اینکه خیلی دوست تان دارم و بعد هم پوزش برای غیابت های اجباری. از دوستانی  که در ویبلاگ بهشت هفتمین و نامه ها برایم پیام میگذارند، سپاسگزارم و هم برای ایمیلها و چند سوال. پوزش میخواهم اگر تا هنوز پاسخی ننوشته باشم. سوم: میخواهم یک توضیح کوتاه در پاسخ  به دوستی، به نام "دهلوی" بدهم. تا بهانه یی باشد برای یکسر حرفهای دلم. غزلهای مثل "حسود" و "مهمانی شب" حتی "چانس"، "بیوفا" و "دیرپا " دقیقا میتوانند خط بکشد بین شعر زن و شعر مرد. با آنکه من خود باورمند به مرز بندی عواطف در خط جنیست نیستم ولی اگر شعر، زبان عواطف تجربی ماست پس باید این حقیقت را قبول کنیم که پای این مرزها هم خواه نا خواه در یگان جا ها ی کشیده میشود.چه با آن باورمند باشیم چه نباشیم.نمیتوان برای آن یک فارمول کلی به مثابه یک فکت نوشت- که باشد یا نباشد، که درست است یا نادرست است. به نظر من به هر اندازه ی شعر از صنعت سازی پالشی و پوستی و شاعر بودن و شاعر شدن به سوی ژرفنای حسی و خلوتهای شخصی شاعر میرود به همان اندازه به حقیقت تجارب عاطفی وی قریب تر میشود. غزلهای مثل "حسود" و "مهمانی شب"، ترسهای زنانه یی را به نمایش میگذارد. مثل کم زدن رقیب هر چند به ماه و آفتابش تشیبه شده باشد و هم طعنه زدن و حرف زدن با تون طعنه آمیز زنانه، گلایه و شکوه و ره زنی کردن،اینها همه شامل الگو های رفتاری زنانه میشود.چنانکه جنابان، شاعران مرد، الگو روانی و رفتاری خودشان را از قدیم و ندیم بیان داشته اند. مثل مولانا فریاد میزند" نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم" یا وحشی میگوید"
اول آنکس که خریدار شدت من بود.. باعث گرمی بازار شدت من بودم" یا عُصیان میگوید: چگونه زمزمه کردی ترانه پدرود
...برای عاشق دیوانه در فدا شدنت". به نظر من هر نوع خط و نشان کشیدن( یکی هم ازهمین نوعش) داخل شدن به حریم صمیمی شاعرست و دست درازی بدون حق به حق او. من دوست دارم آنچه سرزده از من میایید به فال نیک بگیرم و آنگونه که است ارایه اش دهم. من واقعا تعجب میکنم اگر شاعر و سرایشگری وسط سرایش توقف کند و بیندیشد که شعرش را  مردم پسند بسازد یا فکر کن که کی آنرا خواهد خواند و چه فکری خواهد کرد و چه برداشتی.  یا اینکه مثلا نشود که چنین بیندیشند و چنان بگویند.یا مرا چنین توبیخ کنند یا نشود خاله زاده ام که میانه ی چندان خوبی با من ندارد،بخواند و برود سرگوشی کند و ... . به نظر من چنین آدمی خوب است. برود فروشنده شود و کالا خرید و فروش کند.یک مثال دیگر از نان یابی و داد و ستد ها را ما در شعرکلاسیک درباری دیده میتوانیم. ببینید که این شاه ها به سر این شاعران تر زبان با آن سفره و معاش و خلعت خود چه آورده اند.که یکی میگوید" نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیرپا... تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند" حالا خدا خودش میکند که آن قزل ارسلان بوی از کدام دانشی هم برده بود یا نه. ولی نان و سفره و خلعت او را به این کرسی می نشاند.هزاران مثال دیگر.حتا برعکس آنهم واقع شده مثلا وقتیکه میرزا غالب با دلی پُر- از ظلم فرنگیان به دربار میرود و طبق عادت همیشگی بی یادداشت و آماده گی قبلی به سرایش آغاز میکند. غزلی از دلش سر میکشد در هجو فرنگیان و کاسه لیسان دربار. مجبورا بعد از مطلع خاموش می ماند و در مشاعره بازنده میشود. بعد رو به شاه میکند و میگوید اگر مطلع رنگ از رخسار اینهمه آدم پراند، ادامه دهم، چه خواهد شد و دربار را ترک میکند. بارها هم شعریش  باعث منزوی شدن و دربه در شدن او  میشود. "مثل که میگوید: "هر ایک بات پی کهتی هو تم کی تو کیاهی ...... تمی کهو که ای انداز گفتگو کیا هی ".آنوقت شاعر ی مثل غالب برای سرکشی هایش مجبورا توبیخ میشد.

حالا آنکه شاعر امروز از همه قید ها آزاد است و شاه خودش است.شاعر امروز همه وسایل را برای آزاد سازی خود دارد.همین پنسل انترنتی که بی پنسل پاک کار میکند. این نرم افزار جادوی  که به او اجازه ی نوشتن و خط زدن و گفتن بسیار را میدهد.او دیگر نه محتاج دستگاه چاپ است نه محتاج تایید و مهر وزیر اطلاعات، نه هم در قید خلعت شاهانه. به شرط آنکه به آزادی خودش، به رهای خودش باور کند واز تنگنای ترسهای خودی خود و ترسهای اجتماعی خود برون بپرد. ترسهاییکه خودش و دیگران برایش می سازند. بیان هیچ سرخورده گی ، تحقیری، رسوایی، برهم خوردگی روانی و آشفتگی و شرمساری نباید نویسنده و شاعر را شرمسارکند. بهترین هدیه ی که سو رریا لیسم به جامعه ی اروپایی رومان زده و ایدیال زده خودش داد همین بود. که روان انسان متظاهر اجتماعی را به نیشخند گرفت و برهنه ساخت. آنجا که شعر وارد میشد عاطفه نمیتواند از پشت چادری فریاد بکشد من اینجا هستم. زیر این گلپی کله آبی یا مثلا چنان رنگی بلا و بدتر. امروز شاعر  برای دل خود می سراید و میگوید و خلق میکند. چه برای مردمش بگوید، چه برای خودش، چه برای محیطی که در آن نفس میکشد و  یا مردمانی که با آنها  در یک ساحه ی  جفرافیای مشترک میزید. چه میشود اگر  شاعر رفته رفته به جای احساسات وطن پرستی، محبت به سرزمینی که در آن مهاجرست، در خودش، احساس کند یا کاملا برعکس احساسات وطن پرستی در او شدت بگیرد و از بیگانه ها متنفرشود. هیچ کدام گناه نیست. یا است؟! و باید یکی را ترویج کند دیگر را کتمان تا سنگسارش نکنند؟ چرا  برای مردم پسندی و جلب خواننده تلاش کنیم و این موهبتی عزیز ( آزادی) را قربانی بدهیم. آخرش اینکه  حال اگر برای این یا آن غزل من خواننده همصدا پیدا نمیشود و نشود بی آنکه از شما پوزشی بخواهم به خود حق میدهم که با لحن دوستانه  یی بگویم که: برایم مهم نیست.حتا اگر درست باشید مثلا ده فیصد. در مورد کم بودن خوانندگان زن با شما موافق نیستم نه هم عمر شعرهای من و دیگران  در معدوده این پست ها آغاز و تمام میشود.حرف آخر هم اینکه: داستان خیلی کوتاه (برخلاف معمول که خیلی بلند مینوشتم) مرا به نام "٣۵٢" در شماره اول سایت دیدگاه بخوانید. بامحبت . زی 

 February-24-10 

 

 

 

 

Tuesday, February-09-10

 

..............

 

 

 

 



سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زینت نور