گور

برای آخرین بار دیدمش در اطاقک چوبی خوابیده بود آرامی، آرام دیگر دردی نداشت. ولی من درد میکشدم.. ..آخرش که گلها را، روی قبرش چیدیم حس کردیم درد کشیدن  ما تمام شده و زندگی فردا شاید بدون او شروع میشود آنچه می ماند یادهای عزیزش است و لبخند مهربانش .  لبخند ها  نمی میرند همچنان زنده می مانند بی صورتهای که رفته اند. شاید او به  ما یاد داد که همیشه بروی عزیزان خود لبخند بزنیم.

 

"گور"

 

 دیگر در هیچ ایستگاهی پیاده نخواهد شد
 بلیتی دردست
 از قطار جا مانده

 

 زمین
 دهن بازمیکند
 تا ببلعدش

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید