مرگ در اتاق 555 :

 شعر را در اجرا روی صحنه نوشته ام به شکل نمایش .. راوی صدایی منست و فضا.. یکی از اتاق های بیمارستان که به سرد خانه منتهی میشود. اگر از آن آدم های "زندگی زیباست" هستید . نخوانید بی جا وقت تان تلف میشود..

 

 

پنج دقیقه
برا ی مردن !

......

 1

فرو میروم در خلسه

شعرازدهانم کف میکند

تکثیر میکنم در سلول های سرطانی خودم

بی محوطه ی منطق بسته ی زندگی

چنگ میزنند

ناخن های رشد کرده در جنون

به موهای ژولیده دیوانگی  در
من

 

اندازه ها در من دوبرابر میشود

سه برابر

....

....

هزار برابر

 

تبری که قد درخت است

وپلنگی که منم

که می بلعم تن جنگلی خودم را

خونی که شت میزند از من

غرق میشوم در اوقیانوس خونی بلعیدنم

 

 

توبگوازکجایی بهشت بنویسم

زمین لرزه های خودم را

 

ترک خورده ام هزار برابر در خلسه

دهن باز کرده ترک های جهنمی

از شاخ گاوهای جنگیده در شکمم  

 

بهشت را می شناسی؟

( فکر کن! )

( یاد م نیست )

(باز هم ... )

 

 

افسانه های مادربزرگ

لنگه ی کفش مادر مرده گی من

(نه .. )

 

بهشت را می شناسم

کوچکست به اندازه ی قرصهای خواب آور

بزرگ است به اندازه ی حجم نفسهایم دربالون اکسیجن

جا میشود در خریطه ی سیرم بالای سرم

برنده است

سوزنی دارد در رگهای سبز دستم

گل میدهد

شقایق بوسه های تر ترا

تو نباشی    

زمین فقط بلعیدن است وبس

.

2.

فرو میروم درخلسه

مرگ از دهنم کف می کند

 

از آخرین آزمایش بر میگردم

اتاق عاجل پنجصد و پنجاه و پنج

بستر نفسهای سرطانی دست چپ

نفسهای محکوم شاعر.. نه که من!

 

کاغذ ها ، نقش ها ، گرافها

خط ، خطی های کج و وج

که شعر نمیشود!

میشود!

 

مردی درچپن سفیدش صد برابر میشود

انگشتان کج و وج

حالا دهنش ... دهنش .. دهنش

کج و وج .. کج و وج ...

(گمانم  .. )
..

 با کمره دیجتال دستانش
قبرهایم را شمار میکند

نفسهایم را صدا میزند

از همنفسی گورها..

ها ها ها هااااااااااااااااااا

گو ر ر...ر ... ر ها اااااا

 می خندند

 

قبرستان خانواده گی سینه ام

پرشده از قبرهای کوچک ، قبرهای بزرگ

قبرهای کودک ، پیر و خندان

سوراخهای کوچک ششهایم آنقدر کنارت خندیده اند

که شادمانه دهن گشادی میکنند

حتا اگرزندگی کوتاه باشد

( به روایت خودت)

 

خبر خوشتر !

جایی نه مانده برای زندگی!

جایی نمانده برای گودال های نفسهای کوچکم برای تو

تا چال کنند دقیقه ها و ساعتهای که نداری برای من

.......

سایه ات را می بینم

دستانت می لرزد

میروی سیگاری دود کنی

پنج دقیقه...

 وقت ندارم .. برگردی!؟

بمان ! زندگی ام دود میشود پیش دورازچشمانت

 

فرو میروم درخلسه

خواب می بینم دستانت را که میلرزد

و زندگی را که دود میشود پیش دورچشمانت

میخواهم بگویمت

ازهمه چه وهمه کس

 فقط ترا ...ترا...

چیزی میان خواب و بیداری

مرا به تو پیوند میدهد مثل همیشه.

 

فرو میروم در..

دهنم کج و وج میشود

خلسه میریزد کج و وج...

فقط ترا ، فقط ترا ...

نفسهایم .. نفس . نفس ها ها ..یم

هاااااااااااااااااااااا ...

 

بی تو سکسکه های نفسهام میخندند با دهن بسته

جرمیشوم درمانتور نفس شمار

فاصله میان قبرهای کوچک تنگ تر میشود

بالون اکسیجن کم حجم تر

خط خطی میکنم خودم را

پنج دقیقه برا ی من ....

پنج دقیقه برا ی مرگ...

پنج دقیقه دیرست...

دیر...ی ..ررررر

 

(مرگ شعرنمیشود ! میشود! )

 

مادرم!

(نمیدانم ...شاید مادرم باشد .. صدایش را نمی شناسم)

سوره یاسین می خواند

پدرم!

( نمیدانم .. شاید پدرم باشد .. صورتش را بخاطرندارم)

بیهوده دعا میخواند

و تو آنجا میان من و خدا ...

می بینمت، میروی .. نیستی

می بینمت .. میروی ..هستی

ازخودم فقط ترا میدانم..

از تو فقط...خودم را

میان ..

خدا ..

نه .. خدا نه ...

 

خدا اما با این جهان و آن جهان کاری ندارد

دیریست با طرح جهان تازه ایی درگیراست

 

دیوارهای اتاق بیمارستان

دور میرود ، دورتر ...دورتر

زمین زیربسترم میریزد

همکف میشوم با مرده های سردخانه

 پایم از کارت نامدار آویزانست

سرم پیچیده در کتان سپید

وچشمهایم که

قرار نیست دیگر شعر تو باشند

درحدقه فرو رفته اند

 

عدالت اجتماعی لینکلن

دسپلین صلح گاندی

بوی گند سرد خانه را معطر میکند

هی! گاندی جی!

تازه فهمیدم ...

دنیای خوب تان جای بدی برای مردن نیست

 

....

سلام هم کنم

به حماقتم نمی خندند

پایهای کارت دار، سرهای درکتان پیچیده

و چشمهای که ...

 

 

فرو میروم درخلسه

تیاترپرده هایش را میکشد

صحنه کوچک میشوند ، کوچکتر

 ( کمیدی زندگی تمام است)

زمین زیرجسدم فرو میرود ، فروتر

همکف میشوم با خودم

 

بهشت را می شناسی ؟

(فکرکن... )

( یادم نیست .. باز هم )

....

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید