مرداب

 

قاصد عالم رازم که درین عبرتگاه
نامه گم کرده خجالت به ورود آمده‌ام

"بیدل"

..............

مرداب


 نمیدانم کدامین لحظه در مرداب شد جاری
که بوی فاجعه در حومه ی گرداب شد جاری

نمیدانم کی بود آن آمده ازسینه ی مرداب
کشیده دست و پا با قامت سیلاب شد جاری

من از خود گله دارم بدتر از تصویر های شوم
که دست شور من در نقش تان بیتاب شد جاری

شکستن در خودم فریاد گیجی داشت، دانستم
صدای دردِ شیرین در دل تلخاب شدجاری

غزل، آیینه ها، مهتاب،عشق، اما تو، امامن
سحر از چشم تان افتاد خون ناب شد جاری 

 

"یک غزل کهنه دیگر"

/ 0 نظر / 12 بازدید