شط ِسرخ

بلای غصه میدمد درونِ لحظه های من
 نفس چگونه میکشد قرونِ لحظه های من
 ......
زمرگ و میرِ دم به دم صد و هزار ساله شد
 به عصرِ سنگ میرسد کمونِ لحظه های من
 
ز چپ بیا شماره کن ببین به صفر میرسی
 مکان، هجای صامتی بدونِ لحظه های من
 
صدای پای کوچه ها، کر از صدای عقربه
 سکون به خانه میبرد کلونِ لحظه های من
 
غرورِ تاج میبرد، به هرطرف بدونِ سر
شکسته پای میدود قشونِ لحظه های من
 ........
تسلی میشود دلت به خنده ام میانِ جمع
ولی تعارف است و بس، برونِ لحظه های من
 
غزل به گریه میرسد نفس به گور زندگی
که مرگِ باورم شده جنونِ لحظه های من
 
غروبِ وعده های تو به شط ِسرخ می چکد
وشب تمام میشود به خونِ لحظه های من

2011

/ 0 نظر / 11 بازدید