شاعر

 

زیربغل بگیر سرت را برو بمیر
 بعد از ادای فاتحه در شهرِ بی ضمیر
 


تا پیش از آن که جمجمه ات کاه پر شود
در گیر و دار هلهله های نمان بگیر


 
جانا! حریر پیرهنت می تکد چو پوست
 جان می کند تموز تنت زیر نیشِ تیر


 
هرگز مگو پلنگی ام و چنگ زاده ام
 با پنجه های مخملی نرم چون خمیر


 
این جا ترا به نرخ ملخ می کند درو
روی تبنگ سبز تره و خر بگیری سیر

 

شاعر! بلند و پست قدت را نگاه کن
یکسو خرابه سنگ و دگر سو سفال و قیر

 

افسوس که هنوز سراپا نشسته ایی
 روی گلیم کهنه ی این خاطرات پیر
  

2010

/ 0 نظر / 8 بازدید