تلمیح


 
دستهایم را میگیرم از تو
تا پیراهنی شوی بی تنم 
  
 
دستهایم را میریزم به چاه
تا سربرون کنند
ازدهانِ گرگهای بیرحم 
 
دستهایم تاریخ نیستند ، فلسفه نیستند
افسانه اند
افسانه یی که  شُل شُل میکنند لای کرمهای زمان
درحافظه ی تاریخی ات 
افسانه یی که تلمیح میشود
پوستِ سرکنده زلیخا را درجمجمه ی مصر

دستهایم را قصه می سازم
درکوری چشمانت
تا شعری شود در کلبه ی احزان حافظ
می ایستم پس ردیفِ "غم مخور"
تا غم بخوری بی من، برای من!
 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید