سرما

 

غباری می شوی لبخند در لبها نمی ماند

کبوتر در هوای سرد این سرما نمی ماند

صدای رود باری را غباری می کنی باخود

غم ات در موج می پیچد دل دریا نمی ماند

بیا و آفتابی شو به رنگ سبز چشمانت

که رنگ هستی ام بی چشم تو زیبا نمی ماند

من  پیوند دستانت به گلخانه پی آبیم

فضای سوری گلها ببین بی ما نمی ماند

ستاره، آینه، آتش، کبوتر، بی قراری ها

همه یخ بسته از سرما ، همه یکجا نمی ماند

قرائت کن تبسم را ز گرمای نفسهایت

دلم یخ بسته است اینجا مگر تنها نمی ماند

........................

/ 0 نظر / 4 بازدید