انتهای سرد

گم میکند بهار مرا این هوای سرد
این چشمهای منجمدت با فضای سرد


این شهر قطبی که ترا کرده است برف
این نامه های بی نفسِ خود نمای سرد


تاکی نگاهِ گرم ترا باد میبرد
آنسوی انجماد به یک انتهای سرد


درپیچ پیچ خاکی خود گرد میشوی
تنها و بی ترانه در آن لابلای سرد


یکروز میرسد که خدا مهربان شود
یکروز می رسی تو از آن ناکجای سرد


یکروزِ خنده رو که دلم گرم می شود
تو قهر می نمایی از آن گوشه های سرد


توقهرمی نمایی ز مردِ درونِ خود
آن سنتییِ بی سخنِ بی خدای سرد

 

2010

/ 0 نظر / 9 بازدید