شعر قی

غزلهایم و من ... دچار سرطان مشترکی شدیم همان سلول های درد زا بسیاری که تمامی ندارد. سرطان مشترک، بیماری آدمها و آثاری است که قادر نیستند آن سوی چهره  ها را نگاه کنند و  خود شان آنسو ترک چهره یی ندارند مگر شعر! 

نمیدانستم! این ندانستن و بی خبری ها تکثیر همه ی این سرطان، همه کلمات مسمومی است که مسموم نبودند و من در آنها، آنها در من قد می کشیدند  آنقدر راستین که هرگز ها....

من در غزلهایم، دلم بودم  خود دلم .. د ل م .. دال .. لام .. میم.. هی که می نوشتم جنون و یکدلی ها .. هی که می نوشتم غزل ... شاعر شدن قصه اش هم نبود غمگین می شدم غزلهایم را جای دیگر غیر نگاه میدیدم. چه کسی در سرایش رنگ بگیرد؟ شعر از خودش جدا می شود مگر. شعر میمیرد زمانی که مباهات می شود، شهرت می شود و نام آوری.

 نابترین غزلها، ناب ترین شعرها همان هایی استند که  شاعر و نام ندارند. تهوع آورست قلم بگیری و زور بزنی تخم طلایی به جامعه ی شعر خور، شعر مدار، شعر کوفت و مار تحویل بدهی.  ازدحامی که شعر را می بلعد و شعرخور قی میکند. 

 شعر در ترازو دقیقه های دیجیتالی خروار چند؟!

 

/ 0 نظر / 21 بازدید