می آیم که نیستی .. می روم ،که نیستی

چون آمو سالهاست که در خویش جاری ام

رنج و عذاب و دلهره و بی قراری ام

جز تو ولی قسم به دو بال فرشته گان

از خود گرفته ،از همه مردم فراری ام

 

به زینت که همچون زلال نور در رگهای شعر زمانه  جاریست!

 

دوم: ببین من  نشسته ام و الفبای محبت ترا از بر میکنم

زینت از گرمی دستانت از مهربانی قلب پاک ات از محبت ات از صدق و صفایت ازصمیمیت ات  به خودم میبالم  .....میدانی جز تو هیچ کس متوجه رفتنم از فیس بوک نشدیعنی بودن و یا نبودم برای کسی مهم نبود ...خوب بگذار نباشد برای منهم مهم نبود

.....اما سوال در اینجاست که.میشود هشتصد چند دوست در فیس بوک جایگاه ترا در قلب من بگیرد . ایا در  هیچ قلبی جایی برای من چون قلب تو است ....نه، نه، نه.... دستانم داغ میشوند و الفبای  محبت ات را هی گرم گرم زود زود مثل نان های گرم که مادر دختر همسایه ماکه در آن سالهای دور  روی دیوار های  گرم وگُر گرفته ی

تنور میزد روی کیبورد می پزند من نان محبت برای تو میپزم و دستانم را دوست میدارم چون  مرا کمک میکنند که ترا که دانش ، درایت ، گرمی و خوبی های بی انتهایت  را ترسیم کنم . در نان های که روی کیبورد می پزم طعم خوبی های  تو است طعم خوب دیوانه گی های منحصر به فرد ات نان های الفبای محبت من عطر نزدکی ترا با من دارد و رنگ نان های  البفای  محبت ما  مثل نان های گرم و مدور   ا ُزبکی  مادر دختر همسایه ما نیست. نان های الفبای محبت مان  فرم خاصی ندارند که شود ترسیم اش کرد.اینها  فرم گُنگ و اکس دارند که جز چشم بینای محبت چشمی دیگری قادر به دیدن و پیدا کردن آن نیست  .....نان های  الفبای محبت ما دو تا مثل فاصله های بعید  طبیعی که شامل سنگ ها و صخره ها واب و هوا و ابر ها  و صد ها جسم جان دار و بی جان حیوان و انسان  . نبات در ماواری طبیعت است از هم دور و ولی  در اصل با هم نزدیک تر از فاصله نی نی چشم به مژگان چشم است .

نان های گرم الفبای محبت ما گرمی ترانه های استاد سرآواز زمان ، سرآاهنگ را دارد که در ترانه های مردم بدون اینکه شفافیت ظاهری داشته باشد جاریست ....گرمی این ترانه ها  در خون گرم ساز ها  رقص بسمل میشوند و قیامت  کبرا بر پا میکنند در حالیکه گوش های کر و چشم های کور  زمانه از دیدن و شنیدن  شان محروم اند   . نان های گرم الفبای محبت ما را مردم نادیده میگیرند. در حالیکه با این نان که طعم نان های گندم مادر دختر همسایه ما پیش اش کم و قاصر است میشود شکم هزاران گرسنه را در افریقا و در کوه های یخ بسته بامیان و بدخشان  سیر ِ ، سیر کرد .

برو به کارمندان  ملل متحد بگو در  موتر های لاری  سرخ و زرد منقش با رنگ امیزی های کج و معوج  آرد و روغن نمایشی پُر پُر،خالی خالی . نان های گرم البفای محبت راستین ما  را  بار بزنند.برو ....میروی یا من  بروم .نه بیا با هم برویم....

پس من منتظرم

ساغر دیده براهت

.............

من:

 

می  آیم که نیستی .. می روم ،که نیستی


 

 

متن خود کار ( فراسوی ادبیات تعارفی که دست و  دهن ما را  از خودش متعرف کرده  . ادبیاتی هم است که رنگ و طعم  سیالت ادبی دارد )
 
یکم : برای ساغر که گم میشود گم نه میشود!
  " می  آیم که نیستی .. می روم، که نیستی "
 
میان شب و طلوع و من، روشن میشوی ، تاریک میشوی ، سبز میشوی ، زرد میشوی بعد کجا میشوی. کجا میشوی از نگاره ها؟ 
  میدانی ! باورم را به عینکهایم از دست داده ام. فکر میکنم دزدیدن چشمهایم کار او باشد. آخرین شبنامه، صدکاپی فیسبوکی شد.خواندمش،راست ست اینکه صد کاپی،" تو" در چشمم سیاه و سپید شده، راه میروند.گمانم دستت  در نگاره ها دستی از تو شده  تا تصویر رنگی ات را پاره کند. نفسهای لینک،بی کلیک است.خط آبیی کنار آخرین نامه ات را ،...که هنوز پاسخی برایش ننوشته ام، خاکستری می بینم. باش ! بگذار... چشمهایم را دوباره بپوشم. چشمهایم تنگ شده باید بروم سایز بزرگترش را بخرم. نمی بینمت. نه نیستی. دیروز بود یا امروزست.. دیروز بود پس بگذار دستور زبانش را درست کنم. نیستی نه، نبودی .هیچ نبودی . حالا اما.... صدایی روی لین های جر، راگ رعد و بارانست و من چرند می نویسم تا کسیی نداند تو نبودی یا بودی و یا نیستی مثلا ..ماضی، حال ، مضارع.دیگر چی یا چی و چی ، چی میشد...همین... آنسوترک ا ش اما هیچ.

ادبیت همینست که روی متن خودکار، شاعر زاده میشود دیگر هر هر  هار چی مینویسی ... چیزست چیزی چیز ....ببخشید خانم!  میان چیز چیزها دویدم .....هر...اینجا... یک الف زیادتر دارد. هر را در سطر دوم ، پرگراف اول زیر فلان حرف ،در فلان جمله اشتباها /چشمک / پوز / هار نوشته اید. از شما بعید است!  هرمونتیک الف در هر ، بی معنی ام میکند.خرابش کردم .... یک پرگراف پاک و شسته بنویس قسم میخورم چهارسطرش را بخوانم وبرایت یک لایک آبدار و پنج سطر پیام بنویسم. نه ، نه اما ننویس به درد سرش نمی ازرد. روی ماشین گوگل عشق را هجا کن. آمارش را بگیر.. راست میروی به قلب سرخ چند میلیونی ژولیت و به هر زهر ماری که رومیو را از پنجره آویزان کرده بود. بنویس ، بنویس روزمرگی هایت را. این روزمرگی ها یم سرم را  میخورد. بنویس... دینگ. دانگ... لایک ... بلی زیباست ... قورمه ی زهر و پلو دم کرده ی هیچ، ضابطه ها و رابطه ها برنده ی جایزه مزه دارترین آبشخوار مرگ موشی یک بغل یوزرهای یوز میشود......بعد که "بعد" شد.. میان پارادوکس قوسهای "قبل" هم اگر ماند در ادبیت من ناخنک باز میکند در سه نقطه های خودش " تا" میشود. چقدر به بعد ، قبل ، تا، و ، از اینها  نیاز دارم. چهار جمله بی تا، پنج تا هم بی بعددار، باش.... یک درجن تشکر... داخل قوس خدا کند کم نشود ، قوس بسته ... "بود" را فراموش نکن.این" بود" خیلی مهمست. آخر هشتاد فیصد حجم خالص شاعر را خاطره تشکیل میدهد. ببخشید از" تا" فاصله گرفتم.از همان جا بخوانید...ازتا که بخوانی ... تا میشود.... سخن را لا در لا ،یک چمدان پیراهن گل گلیی تا شده، تا کن.... کمد پُرست از تعارف کوتبندی بی لایه های چند ...
وای ! عواطف اطو کشیده یی قافیه، ردیفم میکند .... اگر می گفتمت تا حال غزلی میشدی در روده های دراز موزون. غزل آزارم میدهد، هی بلند و پست هجاهای متوالی دهن ترا غنچه میکند و چشمت را بادام. آخر!من میان بادام و غنچه چه کنم. اگر نگاهت سبز باشد و لبخندت خاکستری. کاری همه شعرهای دنیا تمامست. بلا به پس "آه" یی که در نگاه است و هر چه "آه" که در اشتباه  گناه ، واه و راه را میرود تا قافیه شوی. به من چی که لبخندت به دال ختم میشود یابه نون   ... ترا را باید سرود. غمگین میشوی غزل ، غزلست. اما خط بزن غزل را.انارشی سپید چقدر ارزان ست ...ساغر! بیا چند کیلو شعر تازه روی طناب بیندازیم خشک شود برای بعد. خشک شود در افول مدلول الهام های مرده ی ما. چه میدانی! پروانه شوند دور و بر خود شان بپرند بی پیله ها در کرمانه گی. بیا! خشک شان کنیم حتا اگرلقمه شمعی شوند در سفره های بسته. باز میگویی : زینت! آخرش چی ... آخرش کرم، کرمست، پروانه، پروانه..
کجادیدی یک شعر سپید یک آهنگ جانانه شود...
چکنم های مظنون راه میروند در متن من ....تین تین تالهای درباری. استاد قاسم و سر آهنگ  ... راگهای او در بتهوفنییسم نوتهای ابداعی سر تاج موسیقی گرد میشود در موزون . چرخ میزددرخا کستری لبخندت .. رابطه میان " اه" اشتباه و  "ند" لبخند چیست؟ کرم یا پروانه... ... هاااااا ... هااا هاااا.... سا سا  گا گا  گا ماری پا ..سا سا سا گا گا ما ری  پامی سا ... پرده ها را شمار کن. دو ، دو ، سه ، آفرین ...یک ...ها...حالا دوباره از چپ به راست یک،  سه ، دو ،دو...توالی، تناوب  پیهم....انگشتانت را آزاد روی حروف شُل کن. نترس ...بنویس ... بنواز .... آفرین حالا از نوشتن لذت ببر. می شنویی اش... سا سا گا گا ... صدای حروف را مزه کن .. از چپ به راست گا گا سا می را ...  ریاضت نام دوم هنر ست...در شعر منثور خنده ام میگیرد. دهانت را باز کن.. گشاد تراز سه هجای متوالی بلند ..سه هجای بلند درست مثل سرایش دوبیتی حالآ یک هجای کوتاه ... آفرین دوباره سه هجای بلند متوالی ..سا سا گا مه .... نفس بکش .. حالا  بی ردیف بخند. Delusion*

مُردم از دلیوشن این شاعرانگی مجاز که تشنه ام می کند تا هی بنویسم بی عشقی که  نفرینش میکنم در سکوت. مرگ از دلیوشن را باید دقیق آمار کنند. اف بی آ، گراف مرگ ازهذیان را بی صفرهایش ثبت میکند. چاره یی نیست. بخدا قصر سفید بیچاره شده مردم!.پشت نکتایی هزار دلاری "سیاه" دلیست که نیست. دنیای مجازی ویرانگر! آه! اگر رسوا شود. اگر آمار کافکای مرگ مجازی آدمها را با صفرهایش در اولین روزنامه صبح فردا بخوانی؟ چه میشود؟ چه میشوی؟  باشی که  تماشا کنی ،منثور های خنده دار و موزون های گرد چه میشود؟ هیچ به سرنوشت من و منهای پوچ در روز نامه ی آمار صفردار، در دلیوشن هذیان مجاز فکر کرده ایی. چرت نزن .... سهم تو برای منهایی که نیست. چیست؟پسرم در بطنم میمیرد این که شعر نیست، هست ؟ حتا اگر موزونش کنم غزل، یا درازش کنم منثور.میدانی !او دیگر در من نمی خندد؟ می خندد نه هرگز... دوگانه گی های مرده ی چند غزل در بطنم می گریند....پسرم را در رگهایم گور میکنم. چه مطلع قشنگی داشت. درست مثل پدرش، چشمانش عسلی روشن. مردن مهم نیست . نامش را چه بگذاریم؟ مرده! چقدر یک نام همه گیرست. آمارش به جهنم میرسد. نام چه فرقی میکند؟ مهم شعرست، پسر و دختر ندارد. یک شکم موزون در مرگ یک منثور..،یک تا" است"، کار دارم و چند تا" بود". هی ما ضی می شوم در خود. .. هی!این "بود" هم بوی مرگ می دهد بوی پسرم  را.... هرمونتیک هار در هر ... الف بی معنیست . حتا اگر تفسیرم برگردد، به باورم، باورم برگردد به عینکهایم، روایت شعر حافظ برمیگردد به آغاز. درست روی الف در هر ، و درهارِ اشتباه و ادبیت یک متن خودکار .زینت! این متن افتضاح از تو بعید است. ....  ..با کرمهای که برای تو پروانه نمی شوندچه باید کرد.اما میدانی زبان برای کرمها و پروانه یک شکم مادرست و بس درست مثل طبیعت و زمین. ....از سطر اول می نوسم ...برگشتنت همه چراغهای بیهوده و جشن آفتابست ؟! نیست!!

"این متن بدون هیچ ویرایشی پست میشود" تا بعد تا دوم! اشتباهات املایی ، انشایی ، نقطه گذاری و چی و چی و چی اش را نادیده نگیرید!.....

.................

چگونه گی تیورییک نوشتن متن خود کار و پیشنیه ادبی آن ..

..............

کاربرد نگارش خودکار

نوشته رضا سید حسینی

 

تولید  متن خودکار، قواعد پذیرفته شده‌ی فعالیت ادبی را زیر و رو می‌کند، در حالی که  به‌طور سنتی، متن ادبی زبانی با کیفیت برتر شمرده می‌شود و با زبان ارتباط سودمند  متفاوت است، تا آن‌جا که با نوعی کار ارادی فراهم شده و در واقع به صورتی خارج از  کاربرد عادی بار آورده شده است، عمل اتوماتیسم از وجود پنهان متن دیگری خبر می‌دهد  که دارای قدرت شاعرانه‌ی بی‌نظیری است. زبان نظارت نشده ظرفیت آفریننده‌ای دارد که  خودآگاهی در کار ادبی آن را ابتر می‌کند: چون دیگر به این منظور نوشته نشده است که  طبق طرح کلاسیک که از محتوا به قالب می‌رود، معنی معینی را القاء کند، طبق طرح  جدیدی که از قالب به محتوا می‌رود، با ظرفیت‌های ترکیب تازه‌اش معنی غیرمنتظره‌ و  حیرت‌آوری پیدا می‌کند که ذهن نگارنده با آن آشنا نیست.

در پایان  اولین روز نگارش میدان‌های مغناطیسی، برتون و سوپو در صفحاتی که  نوشته‌اند، روح و ذوقی خارق‌العاده، آکنده از هیجان و تعداد قابل توجهی از  نصویرهایی را می‌یابند که هیچ‌کدام نمی‌توانستند به تنهایی بیندیشند و ثبت  کنند.

بدین‌سان  نگارش خودکار رابطه بین ادبیات و "غیرادبیات" را معکوس می‌کند و "غیرادبیات" به  صورت تصورناپذیری بسیار غنی‌تر از ادبیات عمل می‌کند. متن خودکار به نگارنده‌اش  نشان می‌دهد که چیزهایی فراتر از آن‌چه او تصور می‌کند در بردارد، به طوری که خود  نگارنده را دچار حیرت می‌کند: این عناصر برای شما که می‌نویسید همان قدر بیگانه‌اند  که برای هر کس دیگر.

برتون در  سال 1933 چنین می‌گوید: "سال‌های سال من برای تمیز کردن اصطبل ادبی به جریان  سیل‌آسای نگارش خودکار متوسل شدم." در مقایسه با وفور تصورناپذیر جریان صور خیال که  نگارش خودکار تشکیل می‌دهد. شعر معمولی دچار فقر تأسف‌آوری است، زیرا به صورت بیان  اندیشه‌ی متحجری در می‌آید و شاید تنزل و تقلیل قابل ملاحظه‌ی تخیل آفریننده است و  حال آن‌که معمولا آن را نشانه‌ی خلاقیت نویسنده می‌شمارند. دربرابر «ضمیر  پنهان» ادبیات «قدرت مقاومت ندارد.»

گذشته از  آن، اگر اوتوماتیسم در دسترس همه قرار گیرد، نویسنده‌ی حرفه‌ای از روی تخت  پیروزی‌اش سرنگون خواهد شد. این عقیده‌ای است که در "اسرار هنر جادویی سوررئالیستی"  بیان می‌شود و بعد نیز در پیام خودکار تکرار می‌شود:

ویژگی‌  سوررئالیسم اعلام برابری کامل همه‌ی موجودات انسانی در برابر پیام روح است و پیوسته  معتقد بودن به این‌که این پیام میراث مشترکی است و هر کسی می‌تواند سهم خود را از  آن بخواهد و به هر قیمتی است باید در آتیه‌ی نزدیک دیگر تیول افراد خاصی شمرده  نشود.

نوشتن  دیگر یک فعالیت خاص نیست، کافی است که هر کسی به شنود ضمیر پنهان بپردازد تا قادر  به نوشتن باشد.

این‌که  بگوییم اوتوماتیسم یک ماشین جنگی است بر ضد برداشت بورژوایی از ادبیات، چیزی از  اهمیت آن نمی‌کاهد، زیرا این فقط یک جنبه‌ی جزیی از آن نشانه است. شاید مهم‌تر از  آن شناختی است که فرد در سایه‌ی اتوماتیسم از نیروهای شخصی خود پیدا می‌کند. در  واقع، متن روشن می‌کند که مخیله‌ی شخصی بسیار غنی‌تر و "وحشی‌تر" از آن است که  کاربرد آگاهانه‌ی آن نشان می‌دهد: چنین به نظر می‌رسد که در ورای مرزهایی که به‌طور  معمول مراعات می‌کنیم، قلمرو وسیعی به نیروی تحقیق ما عرضه می‌شود. برای ورود در آن  کافی است موفق شویم که چفت‌وبست‌های هرگونه نظارتی را بشکنیم. آن وقت است که ورود  در «تصورناپذیر» و «نهان‌بین» شدن امکان پیدا می‌کند. چنین تمرینی یکی از امکانات  «حسامیزی» را که رمبو گفته است عملی می‌سازد: تجرید واقعیت بیرونی و تبدیل خویشتن  به «دستگاه ضیط بی‌ادعا».

این در  عین حال ایجاد رابطه‌ی تازه‌ای با واقعیت است: روی گرداندن از آن‌چه نزدیک است و  عزیمت در طلب آن‌چه درونی است. بدین‌سان عقیمی و بی‌حاصلی آن چیزی که واقعیت  می‌نامیم افشا‌ء می‌شود. دنیا آکنده از امکانات دیگر (و بسیار متنوع‌تر) از آن چیزی  است که ما می‌خواستیم به عنوان «عینیت» بشناسیم و حال آن‌که جنبه‌ی انحصاری آن  توجیه‌ناپذیر است... "موریس بلانشو" در نوشته‌ای با عنوان «اندیشه‌ای درباره‌ی  سوررئالیسم» می‌گوید:

از طرفی،  در نگارش خودکار، فقط  کلمه نیست که آزاد می‌شود، بلکه کلمه و آزادی من یکی هستند. من در کلمه حلول  می‌کنم. کلمه نقش مرا دارد و واقعیت چاپ‌شده‌ی من است. به «عدم الحاق» من ملحق  می‌شود. اما از طرف دیگر، این آزادی کلمات به این معنی است که کلمات برای خودشان  آزاد می‌شوند: آن‌ها دیگر انحصاراً به چیزهایی که بیان می‌کنند وابسته نیستند، بلکه  به حساب خودشان می‌لغزند، بازی می‌کنند و همان‌طور که برتون می‌گوید با هم  «عشق‌بازی می‌کنند.»

پس  اندیشه به هستی امروزه‌ی ما محدود نمی‌شود، بلکه می‌تواند به جهانی که ما می‌شناسیم  اضافه شود. بدین‌سان عمل به اتوماتیسم، سرمشق نوعی آزادی را به دست می‌دهد و قلمروی  را پیدا می‌کند که مرزهای آن پیاپی عقب‌تر می‌رود. این آزادی فقط اندیشیده نمی‌شود،  بلکه در طرحی دیالکتیکی شکل می‌گیرد: آشتی خود‌آگاه و ناخودآگاه، تجدید وحدت  دوباره‌ی شخصیت با آمیزش عینی و ذهنی، ادراک، بازنمود (مفاهیمی که خردگرایی اصرار  دارد آن‌ها را فقط به صورت حقیقت‌های متضاد ببیند) که می‌بایستی امکان تحلیل وضع  حقیقی بشری را به انسان بدهد.

برتون با  اشاره به تحقیقات روانکاوان ماربورگ به این نتیجه می‌رسد که ادراک (Perception) و  ابزار (Representaion) در  بشر، در واقع حاصل استعداد یگانه و اولیه‌ای است که دو پاره شده است و شکل  دست‌نخورده‌ی آن را می‌توان در اقوام بدوی و بچه‌ها مشاهده کرد. تنها اوتوماتیسم  است که می‌تواند ما را به این حالت ناب برساند و به گفته‌ی برتون: "می‌توان به طور  منظم، فارغ از هرگونه هذیانی، کاری کرد که فرق بین عینی و ذهنی، ضرورت و ارزش خود  را از دست بدهد."

به  موازات این شناخت اضافی درباره‌ی ذهن انسان، اوتوماتیسمدر عین حال شخص را به شناختن خودش رهبری  می‌کند. متن محصول ضمیر ناخودآگاه است و در نتیجه می‌تواند وسیله‌ی بیانی از نوع  روانکاوی باشد. عمیق‌ترین "من"ِ انسان است که سخن می‌گوید: پشت پرده‌ی "پوچی" متن،  نوعی معنی و کار روشنگری وجود دارد که باید مطالعه شود. در واقع برتون با الهام از  معالجات روانکاوی بود که تصمیم به استفاده از اوتوماتیسم گرفت:

در آن زمان که  هنوز سخت سرگرم کارهای فروید بودم و با روش‌های آزمایش او آشنا شده بودم [...] به  این نتیجه رسیدم که از خودم آن چیزی را به دست بیاورم که روانکاوان می‌کوشند از  بیماران کسب کنند: با تک‌گویی بسیار سریع که ذهن نقاد شخص نتواند کوچک‌ترین قضاوتی  درباره‌ی آن بکند، و نیز درگیر هیچ‌گونه خودداری و انتخاب نباشد و دقیقاً اندیشیدن  با صدای بلند باشد.

بدین‌سان  نگارش خودکار در عین حال مواد لازم را برای نوعی روانکاوی خویشتن (اوتو آنالیز)  فراهم می‌کند. اما تنها کاوش اندیشه و کاوش در خودِ فرد (گذشته و آینده‌ی او) نیست،  بلکه وسیله‌ای است برای کاوش در دنیای آدمی در کلیت‌اش. به گفته آ. ژوفروا  (A. Jouffroy):  "آندره برتون معتقد نبود که "پیام خودکار" فقط بیان کامل‌تر یا دقیق‌تری از بیان  فردی باشد و فقط امکان

رمزگشایی از ضمیر پنهان یک فرد را فراهم کند. بلکه باید مکان  تقارب نهایی ضرورت فردی و ضرورت جمعی باشد."

 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید