سر ساعت ده


 
 
شب ها
که میگرن از شانه هایم بالا میرود
  آدمها از سرم می گریزند
... کوچک میشوم به اندازه ی قرص ها
بزرگ
به اندازه ی بی خوابی
می چرخم میان اندازه ها
سیا ه، سیاه، سیاه

شب ها
  اتاقم ،لفت کوچکی میشود
که هی مرا به زیرزمینی ذهنش تحویل میدهد
میبرد
  می آورد تا بلند منزل میگرن
همسایه هم از سرنوشت شوم شبها درمن خبر نیست
جزاندازه های پنجصد گرامِ بوتل شیشه یی درسرم
جزچشمهای مشکوک اتاق
و ساعت بی کوک
سر ساعت ده

دیریست نامه نمی نویسم به شعر
هرکسی می تواند جای نامه هایم را بگیرد
هرکسی می تواند شاعر شود برای شعر
صدا ها در گوشش مشکوک است و دست ها
بی معنی
شعر مردیست با چهار چشم
  چند دهن و هزاران دست
لبخندش را به غمهایم نخواهد فروخت

سرنوشت نامه هایی من
سرنوشت نامه هایی همه کسی است
سرنوشتِ اعجوبه یی که شعر را خواهد سرود به هر عابری
و چنگ خواهد زد به پستانهایش برای شهوت نیمه شب
سیاه ، سیاه ، سیاه

من اما ، اشک اما،عشق اما
مال یک پیراهنیم،مال تو و بس
ارزان که میشوم
گرانی میکنم بر خود، برهمه نامه ها
ترا دوست میداشتم پاکیزه …
و هنوز…

دیریست نمی نویسم
دیریست کتابها به من نمی چسپند
هی  ورق میزنم خودم را ، خودم را
سیاه، سیاه، سیاه

شب به من فکر میکند
و من به خودم
به فردا
که باز سرم  پرخواهد شد از آدمها
سیاه، سیاه، سیاه


"زینت"

2013.04.22

ازدفتر "موازی با میگرن"
/ 0 نظر / 9 بازدید