"خوابی برای مادرم "


 سلام مادر!
روز بخیر..
صدایت را می شناسم
کوتاه تراز قد سه سالگی منست
... صدایم را می شناسی؟
دستان کوچکم را بخاطر داری؟
هیچگاهی گیسوان مجعد و پیچیده ام را بافته بودی ؟

امروز اما...
دستت نمیرسد به پیچیده گی افکارم
و من می بافمت در ذهنم مو بمو
می بینی!
بزرگ شده ام برای گفتنی هرچه دلم میخواهد
دهن گشادی دارم آنقدر که شعر...
آنقدر که ترا بار ها مجازات کرده
و پدر را دار زده
خانه را به آتش کشیده
و همه آنچه را تمیز کرده بودی
به هم ریخته ....

تمیز میخواستی که چه ...
حالا دهن کثیف مرا ببند...
وغمهایی مرا صافی بکش...

نه مادرم!
بیا ، بنشین ، خسته میشوی ...
اینجا کنار تخت خوابم
کنار ریه های مسلولم ....
که زمینگیرنمیشوند..

کمی از خودت بگو ،کمی از کودکی ام
یادت هست؟
کودکی که لبخند نمیزد
بازی نمیکرد؟
کودکی که هیچکس دوستش نداشت
هنوز هم ... هنوز هم ...
همانم...
تنهایی ام را بخاطر داری؟
چه کسی بین من و تو صدا را برید
جزخدا !
آیا میتوانی بیرحمانه مثل خدا...
حافظه ی تاریخی مردن درخلا شوی؟

لبخند بزن!
راستی لبخند میزدی ؟
گریه چه ؟
کاش گیسوانت سپید میشد
  گیسوان سیاهت را بخاطر ندارم
چشمانت شبیه ی من بود؟ نه ؟!
آمده ازعسلهای تازه ، ازکندوهای همنژادی تو
با پری های جنوبِ خورشید و دریا!
نه اینها زیاد نیستند ...
تو می توانی در شعر زیباترشوی
شعر، مرد غریبی است ..
هی دروغ میگوید
هی بغل میکند زنهای ساده لوح را
زیبایی ات را به شعر نمیدهم ..
مقدس است ...

مادر سخت دلتنگم اینروزها..
امشب بیا!
زودتر می خوابم
حتا اگر سخت باشد
قول میدهم که چندتا قرص بگیرم
نمیگویم ... بغلم کن ...
دیراست برای عروسک
  برای وعده ها...
عادت ندارم زیاد بخواهم ..

فقط صدایم کن
  بنام کوچکم
و بگذار صدایت کنم
مادر .. مادر!



30/04/2013
زینت نور ..
مجموعه : موازی با میگرن .
 
/ 0 نظر / 9 بازدید