بی ستاره

آه! تشنه گی زحلق وگلونم گذشته است
ازخانه و زسقف و ستونم گذشته است

 

یک کربلا نبودن آب است این دلم
لب تشنه گی فزون ز فزونم گذشته است

 

تو چشمهء حیات و منت دشت نا تمام
جریان خشک درد ز خونم گذشته است

 

تو دیر میکنی و دلم خشک میشود
اکنون،مگو ببار! کنونم گذشته است

 

اسطورهء بلندم و افتا د ه بر زمین
چون فصل بی ستاره،فسونم گذشته است

 

بیرون دویده ام ز خود و های و هوی شهر
احساس خسته گی ز درونم گذشته است

 

دیگر ز انتظار و تحمل مگو عزیز
در بازی زمان، قرونم گذشته است

 

خاموش و بی ترانه و مایوس و  تلخ و تار
ا ی فصل پرشراره، جنونم گذشته است

 

 2003

/ 0 نظر / 11 بازدید