کیسه بُر

صدای پایی را در کوچه شنیدم با همه گیجی و بی حالی برخاستم. سر چوکی کهنه و نیمه شکسته بالا شدم و ازپنجره به کوچه نگاه کردم.فکر میکردم که خدا معجزه ی کرده است. شاید زن حاجی کلانتر نیمه ی شب خواب دیده که پسری میزاید و همان نیم نیم شب حلوا بخشی و خیرات را شروع کرده است. بوی حلوای خیالی و نان گرم،گرسنه ترم ساخت.به کوچه نگاه کردم. دختر حاجی را دیدم که با مردی ایستاده و گپ میزد. مرد چهارطرف را نگاه کرد و چیزی به دخترِحاجی گفت. دختر کمی بیشتر به طرف مرد نزدیک شد. چادرش را از روی مویهایش کش کرد و مویهایش را به مرد نشان داد. مرد باز چهارطرف را نگاه کرد و چیزی گفت : دختر شروع کرد به باز کردن چوتی سیاه و آویخته اش. حالا رویش زیر مویهای ریخته به صورتش گم شده بود. مردباحرص به مویهایش چنگ میزد. دیگر چهارطرف را سیل نمیکرد.کمی به طرف دخترحاجی نزدیک شد و او را به طرف خودش کشید. ازچوکی پایین شدم بیشتر بیحال شده بودم.همینکه استاده میشدم. چشمانم سیاهی میکرد و همینکه دراز میکشدم. قلبم به شدت تپیدن را شروع میکرد.دوروزپیش کمی نان خورده بودم و فقط امروز صبح درکنار زینه های مسجد پسمانده ی یک لقمه نان و حلوا را بلعیده بودم و بس.نمیدانم چقدرگذشت.دیدم ممکن نیست.بخوابم.برخاستم دوباره روی چوکی ایستادم. دختر حاجی مویهایش رامی بست. لباسهایش نامرتب وآشفته شده بودند.مردکمی دورترایستاده بود و چیزیهای را در بکس جیبی اش میگذاشت. بعد مثلیکه با دختر خداحافظی کرد. دخترحاجی گریه میکرد و با پشت دست اشکهایش را از گونه های زیبایش پاک میکرد و چیزهای میگفت. مرد سرد و بیتفاوت سرش را تکان میداد. مثلیکه عجله داشت تا گپهای دختر تمام شود. بالاخره شبیه کسی که قصد فرار داشته باشد از او فاصله گرفت و در تاریکی آنسوی کوچه گم شد. گرسنه بودم همه ذهنم تبدیل به یک تکه  نان خوب یا خراب، گرم یا سرد، خام یا پخته شده بود. از خانه برون شدم. فکر کردم شاید در زباله دانی هوتل نوبهارچیزی باشد شبیه ی نان. هر چه باشد. حتا اگر مثل دفعه یی بیشتر یک کچالو خام و نیم سوخته هم پیدا شود.  برای سیرشدنم غنیمت خواهد بود. از سرک گذشتم به پیاده رو رسیدم. فقط به زباله دانی فکر کردم. از وقتیکه زباله دانی در ذهنم جان گرفته بود. آب دهنم تمام خشکی دهنم را پر میکرد و مرا بیشتر گرسنه میساخت.

‌- هو بچه

برگشتم،مردی کنارم راه میرفت. نگاهش کردم و چیزی نگفتم

‌- هو بچه کر هستی؟

‌- سلام! کاکا جان

‌- چورا ایتو وارخطاهستی؟ کیسه بر واری معلوم می شی؟

شنیدنی این گپها برایم مثل روزهای اول که مادرکلانم مرده بود و مرا در تمام دنیا تنها مانده بود. ناراحت کننده نبود. به همه این نگاه ها و گپها عادت کرده بودم. من با آن کُرتی کلان تر از تنم،بوتهای که از کهنگی به مشکل با آن راه میرفتم، با آن پتلون پینه یی، که پینه های آن یادگاری مادر کلانم و سوراخهایش یادگاری تنهایهایم بود. با آن دست و پای ناشسته، کثیف و ترکیده، به کیسه بر و گدا چی که حتی به معتاد گُرگ زده و شبشی هم شبیه شده بودم. دیری بود از دیدنی خودم در آیینه ی دوکانهای جاده هراس داشتم. اصلا از کنار شان نمیگذشتم.گاهی با دستان ترکیده و درشتم به گونه هایم دست میکشدم . احساس میکردم رویم ترکیده تر، چرکین تر و کبودتر از آن دیر ها شده است.

به مرد نگاه کردم،میخواستم، بگویم : نی کیسه بُر نیستم. ولی نمیدانم که چرا گفتم : گشنه هستم. بسیار گشنه شدیم.

‌- گدایی میکنی ؟ برو کار کو . مزدوری کو . کلان بچه! هیچ که نی چهارده،پانزده ساله بچه هستی. با این قد و قواره. برو کمی به سر و وضعت برس. چتل گنده. گدایی میکنی کمی قواره ات خو جور کو که دست آدم به جیب اش بره.

مرد به نظرم آشنا آمد. او مرا به یاد مردی که با دختر حاجی در کوچه ما ایستاده بود،انداخت. بلی! خودش بود. همان دریشی، همان قواره،خودش بود.

‌- میخواستم، بگویم. که فقط سیزده ساله هستم. میخواستم بگویم؛پول حمام و صابون نیست کاکا جان. میخواستم بگویم نی کاکا جان گدای گر نیستم. میخواستم.بگویم که تا چند روز پیش پوقانه فروشی میکردم یک لقمه نان پیدا میشد. مَچم چه گپ شد که هو آدم که به ما پوقانه ره میداد تا بفروشیم و پول نیم راهی میداد. یک دفعه غیب شد و بازار مزدوری ما نیمچه بچه ها خراب شد. ایسو و اوسو دویدیم دگه کار و مزدوری پیدا نشد. اما نمیدانم چرا گفتم : گشنه هستم. بسیار گشنه شدیم. ‌مرد دستش را مشت کرد و شست کلانش را به طرفم دراز کرد و گفت :جرت! اینه بگی و رفت. این مرد با آن لباس آراسته و شیک، با سر و وضع پاک و پربرق خود،کاری کرد که  راستی من هم یاد نداشتم. اینها در برابر ما همیشه چهره ی برهنه و زشت درون خود را نشان میدادند. من دیگر به هیچ سرو وضع خوبی،هیچ ملایی و هیچ حاجی و ثروتمندی باور نداشتم. به هر بهانه ی دهن باز میکردند و هر چه فحش و ناسزا بود سر شانه های بیچاره ی ما بار میکردند و میرفتند.

حالا دیگر به نزدیک هوتل نو بهار رسیده بودم. چهار طرف را سیل کردم زباله دانی در جای همیشگی اش نبود. هرچه اینطرف و آنطرف را نگاه کردم. هیچ اثری از آن نیافتم. آب دهنم خشک شد.

‌قامت مرد از دورها معلوم میشد. که در سیاهی کوچه روان بود. سگهای کوچه گرسنه تر از من در حسرت زباله دانی ها چهار طرف با پوز های خشک و گلوهای خشک تر اینطرف و آنطرف میرفتند. نزدیک سرک عمومی روی سنگفرش پیاده رو نشستم. یک سگ کوچک و سیاه رنگ، کثیف و بد بو آمد. پهلویم نشست. چقدر شبیه من بود. دلم گواهی میداد که مادر کلانش مرده و او شاید تنها و بیکس در زیرزمینی یک خانه شکسته و سرد زندگی میکند. دلم گواهی داد که بسیار گشنه است. صدای از پشت سرم شنیدم. برگشتم. مردی با چند خریطه ی پلاستیکی کلان از هوتل نوبهار برون شد. خریطه ها را به زمین ماند و قفل را باز کرد و حلقه ی آنرا در چنگگ انداخت و دوباره قفل را بست. بعد خریط ها را برداشت. سر من صدا کرد.

‌- برو دگه خو شو بچه ی حرامی. نه گدایی میشه ده این وقت شو، نه کیسه بری . دگه جای نیافتنید شما حرامیا مثل این سگها، دمی هوتل مه ره اجاره گرفتن. سگ! از شما کده خوب اس. کیسه بُری خو نمیکنه.

‌- میخواستم،بگویم که کیسه بُر نیستم. حرامی هم نیستم. ولی نمیدانم چرا گفتم : کاکا! گشنه هستم. بسیار گشنه شدیم.

‌- گدایی میکنی؟

‌- گشنه هستم کاکا

‌- برو کار کو ، زحمت بکش . امروز مه بتمت . سبا را چی میکنی؟ کته بچه!

بعد یکبار دیگر نگاهم کرد و گفت: بیا اینجه

رفتم. گفت : این خریطه ها با من کمک کن تا آخر همی کوچه میرم تا موتر مه.

‌- خو کاکا جان. بچشم.

خریطه ها گرم و خوشبو بودند. بوی نان پخته از آنها،گرسنه ترم میکرد. مرد تیز تیز راه میرفت و من با آخرین رمق درپاهایم تعقیب اش میکردم.

مرد- شو در برون کی میباشه؟ همی چرس فروشها. در دام کدمش افتادی سرت بچه بازی میکنن . خوبیت نداره. از شنیدن این حرفش، گلویم بغضی آورد و گم کرد. حالا می فهمیدم که چرا زباله دانی ها گم شدند. صاحب هوتل همه نان های باسی،خوب و خراب را خانه میبرد و دیگر چانسی برای من و سگها باقی نمانده. آخر کوچه که رسیدیم خریط ها را پشت سیت موتر گذاشت.

 گفت :  کار کو ، کیسه بری خوب نیست؟ گدایی خوب نیست. من هم یک بچه ی سیزده ساله دارم . مکتب میره ، درس میخوانه، در هوتل کدی مه بازو میته. از ایی چرس و کیسه بُری و گدایی آدم نمیشی. مرد خریط ها را یک، یک نگاه کرد.یکی را باز کرد و از میان آن خوردترین خریطه را که، چربتر و چرکتر از دیگر خریطه ها بود. برون کشد و به طرفم دراز کرد و گفت : بگیر.

‌- میخواستم. بگویم؛ خیر ببینی . مگر گفتم :گشنه هستم . بسیار گشنه شدیم .

مرد‌- دگه گپ ره ننه ات یادت نداده یا مادر زاد گدای گر هستی؟

‌گوشه ی پیاده رو نشستم.تمام تنم به شدت میلرزید با دستان لرزان سرخریطه را باز کردم چند لقمه تیز تیز بلعیدم. خون آهسته آهسته در تنم جاری شده باشد. کم کم لرزه در بدنم کمتر شد.چشمانم باز شدند. احساس کردم رگ رگی تان گرم می شود. تازه متوجه شدم که یک مقدار برنج و سبزی و کچالو با توته های نان خشک ریزه شده درون خریطه است. شاید خریطه ی نان سگش بود. هر چه بود.بود. دوباره شروع کردم به خوردن و کمی هم به سگ کوچک و کثیف و  شبیه ی خودم انداختم. هر دو ما خوب خوردیم و سیر کردیم. دستانم را به دامن  پیراهنم پاره پاره ام پاک کردم.بینی ام بالا کشیدم  و در حالیکه با پشت آستینم بینی و دهنم را پاک میکردم به  سگک نگاه کرد. خون در رگ رگ اش دویده بود حالا اینسو و آنسویم میگشت و دمبک میزد.  گفتم : میدانم که گدا نیستی . میدانم که کیسه بر نیستی. میدانم که چرسی نیستی، میدانم که کسی.... چُپ شدم.میخواستم بگویم، میدانم که کسی سرت بچه بازی نکرده، اما غیرتم آمد. گرم شدم زیرپوستم داغ شد و کلمات با آه و دود همان بغض مرده برون شد. دودی شد و گم، گم پرید. سگ پوزش را روی پایهایم  می مالید و با دستان بازی میکرد. دلم نمی شد تنهایش بمانم و بروم خانه . میدانستم بی کسیی چقدر سخت است....

غرق در تنهایی خود و سگک بودم که یکباره جیغی از پشت سرم شنیدم و بعد لَگدی محکمی به پشتم خورد. به رو، روی زمین افتادم. برگشتم: همان مرد. همان مرد که در کوچه با دختر حاجی از پشت پنجره دیده بودم اش، بالای سرم ایستاده بود.

ایستادم و گفتم :چرا میزنی؟ چه حق داری؟

‌- زبان پیدا کردی؟ گشنه نیستی؟

بعد صدایش را نازک کرد. سرش را کج گرفت و با لحن التماس آمیزی گفت :گشنه هستم کاکاجان، گشنه هستم. کیسه بُر مردار خور ی چتل

دوید از یخن پیراهن پاره پاره ام گرفت.

‌- بتی بکس جیبی مه، زود شو. تو دزد چتل. دالر دزدی میکنی ؟ در عمرت یک ده افغانی گی را ندیدی؟! بیتی زود شو. بکس جیبی مه.

‌- من کیسه بُر نیستم. گدا هم نیستم. ایلا کو مره که گفته باشمت. تیله اش کردم. مرد روی زمین چارپلاق افتاد و خشتک پتلون تنگش دو پاره شد. زیر تنبانی سفید رنگش نمایان شد. خون کج لبم را با گوشه کرتی ام پاک کردم و گفتم ؛ من ده کوچه کدی دختر حاجی دیدمت. تو بی غیرت مه را میزنی .هوشته زنکه بازی برده بود که جیبته زدند. بازسری مه میکنی؟ برو خشتک پاره ات بدوز. کیسه بُر پدرت! تو مره کیسه بُر میگیی؟مرد تکان خورد و با هراس نگاهم کردمثلیکه با کسی دیگری روبرو شده باشد. تفی به سویش انداختم.دستم را مشت کردم و شصتم را به طرفش دراز کردم و با قهقهه یی گفتم: جرت جرت اینه بگیرش. کیسه بُر ، کیسه بُر....

سگ به جف زدن در اطراف مرد آغاز کرد. من به طرف پایین کوچه دویدم.

یک نفس تا نزدیک اطاقم دویدم. روبه روی زیر زمینی ایستادم و پشت سرم را نگاه کردم. هیچ کسی نبود. به پایه ی چراغ سر کوچه تکیه دادم. زیر پایم چیزی افتاده بود. یک بکس جیبی نسبتا کوچک.

بکس جیبی را برداشتم. هنوز جای لَگد مرد به شدت درد داشت و حتا دستم به مشکل حرکت میکرد. بازش کردم. عکس مرد را شناختم. پهلوی عکس اش عکس دختر حاجی مانده شده بود. زنجیربکس را باز کردم. بکسک پربود از نوت های سبز. یک الله طلایی، یک انگشتر و یک ساعت مردانه با نگین های درشت و درخشان که درکاغذی پیچده شده ،هم در بکس بود. .بکسک را گرفته به خانه آمدم. حالا بجای گرسنگی غمی با من به خانه آمده. چیزی را دارم که مال من نیست. همه شب چرت زدم. با همه کسانی که در زندگی گاهی دیده بودم. اندیشدم. بالاخره حاجی قادر یادم آمد که گاه گاهی مادرکلانم مرا پیش او میبرد و گاهی هم از او پول سر سود قرض میکرد.صبح زود از خواب برخاستم. بعد از روزها دست و رویم زیرنل پیش حمام شستم.

 همه چیز رنگ دیگری گرفته بود. به طرف دکانهای لباس سیل میکردم. اولین بار بود که به لباسهای همقد و هم اندازه ام به شوق میدیدم.تمام بازار برایم رنگین و زنده شده بود همه چیزها خواستنی و روشن معلوم میشدند.روبروی دکان جلبی پزی  ایستادم چقدر خوش داشتم یکروز کمی جلبی و ماهی بخورم بارها به مادر کلانم میگفتم.بی بی یک کمی خو بخر، خیراست و او بهانه امروز و فردا میکرد. بی بی میگفت جلبی مزه حلوا دارد گاهی فکر میکردم که بی بی هم شاید هیچ وقتی مزه ی جلبی را نمیدانسته و فقط از مردم شنیده بود که شیرین است.  دلم شد به دکان بالا شوم ولی دیدم بی بی پهلویم نیست. یاد او و نبود او شوق ماهی و جلبی را از سرم پراند. به موتر ملی بس بالا شدم. دو افغانیگی را به طرف کلینر دراز دارم وتکت را گرفتم و روی چوکی نرم بس نشستم اولین بار بود که در چوکی بس می نشستم. بارها کلینر به خاطر نداشتنی پول از بس برونم انداخته بود. دلهره ی عجیبی داشتم به مردم که بالای سرم ایستاده بودند با ترس نگاه میکردم. فکر میکردم مرتکب گناهی شده ام و نباید در چوکی بنشینم. بالاخره جایم را  برای مردی میانه سالی دادم و خودم ایستادم. از پشت شیشه به شهر نگاه میکردم. شهر چقدر پررنگ بود. خانه ها و دکانها و سرکها چقدر زیبا بودند. مردم آنقدر هم که من فکر میکردم خشن و بیرحم نبودند. کرتی و لباسهایم را با بچه های همقدم در بس  مقایسه کردم. چقدر کهنه و چرک بودند کاش اول لباسی میخریدم و حمام میرفتم بعد به بس بالا میشدم.چند تا ده افغانیگی در جیبم بود و با سر انگشتانم آنها را پیهم لمس میکردم و لذت میبردم. دلم میشد قت قت بخندم، حرف بزنم با هر کسی که پیش آمد، خوش آمد یک چیزی بگویم. .درهمین چرتها ناخوداگاه لبهایم پس رفت. ترک های لبانم پاره شد.زبانم را روی لبهایم مالیدم خون شورش را لیسدم مزه ی  لبخند گمشده ی را داشت.     

......

 

 میان شادی و دلهره بالاخره به خانه حاجی قادر رسیدم همه یی قصه را برای کاکا قادر گفتم و ساعت را برایش نشان دادم. قادر با شتاب ساعت را از دستم قاپید وشروع کرد به شمارش دانه های الماس .. یک ، دو ، سه ....چشمان کاکا قادر باز تر میشد و صدایش با وجد فزاینده یی بلند و بلند تر میشد تا بیست شمار کرد و جیغ کشید . بیست تا دانه ی درشت الماس. بیست تااااااا؛این ساعت گنج است گنج! برو بچه جان که هر دو ما از خاک خیستیم. خدا شاهد است که ما یافتمی اش و صاحبش هم گم است. خدا میدانه که هو مرد این پول و زیور ره از دختر حاجی نگرفته باشه. باز گیرم  به پولیس بتی از کته تا چوچه اش دزد است. زار مار خود میکنن و شاید تره هم ده زندان پرتن.

گفتم:اگرازحاجی کلانتر باشه؟
‌- ازهموحاجی کلانتر کوچه ی تان؟اگر باشه؟! معلوم نیست که چی از حاجی است چی از خود مردک یا دزدی شده از کسی دگه؟ باز حاجی تره می مانه؟ اول خو دخترخوده میکشه. دویم تره ده بندی خانه می پرته. ده سال قیدت ره میکشه. هوش کنی که ساده گی نکنی جان کاکا؟
‌میخواستم بگویمش : ای کیسه بر! معلوم میشه که من و تو و هو مرد، دختر حاجی و خود حاجی و پولیس و همه و همه ما، کیسه بُر هستیم.اماگفتم: پس چی کنم؟ کاکا!کلی شو چرت زدم و آخرش پیش تو آمدم هرچه صلاه بتی همتورمیکنم. اگی در پولیس میگی به پولیس می برمش. اگر به حاجی کلانتر میگی به حاجی میتمش یا به دخترش میتم که به لُندی خود بته. هر چی صلاه میتی . میگم به لحاظ خدا مره خلاص کو از غمی  هی مال حرام.

از تو کده کیی مستحقی ای گنج  است جان کاکا! هرگز حاجی را اینقدر مهربان ندیده بودم. هر وقت من و مادرکلانم به خانه اش می آمدیم. تمام وقت به ساعتش نگاه میکرد و از مادر کلانم می پرسید:باز چی قیامت سرت آمده؟ نی که باز بری قرض کردن آمدی. اینه مه از کجا کنم؟ مه خو یتیمخانه واز نکدیم از برای خدا. بی بی، با عجز و التماس از او برای آخرین بار کمک میخواست و آنفدر دعایش میکرد تا دلش نرم میشد. دفعه آخر که آمده بودیم پیش حاجی. بی بی مریض بود. حاجی رفت کتاب سود و سلم اش را آورد و پیش نام بی بی مقدار پول قرض را  نوشت و گفت : از دفعه یی پیش دوصد روپیه قرض، چهارده روپیه سود مانده سرت. اینه دوصد روپیه دگه را بگیی و برو بخیر. دفعه دگه کدی چهارصدوبیست هشت روپیه بیایی اگنی دگه نبینمت ننه.مه را خیر و تره صلوات. بی بی به خوشحالی انگشتش را به جعبه ی رنگی مهر زد و پیشروی نام من و خودش را مهر کرد و پول را با دستان لرزان گرفت. حالا همان حاجی روبرویم نشسته و با من چنان درددل میکند مثلیکه رفیق ده ساله اش باشم.

 حاجی بعد از چرت درازی گفت: مه کمی پول جمع کدیم، میخواهم یک هوتل باز کنم. ساعت ره به من میتی؟ گفتم: باز مه چتو میشم. با دستش روی شیشه ساعت را پاک کرد و پرسید: در بکسک پول هم است؟ چند است؟

‌- نمیدانم حاجی. چهارپنج هزارش افغانیست. دگه اش نوت های سوز است.

‌- دالر؟

‌- همو دگه ، درلر است چه بلا.

‌- ایمانت از مه اگه دروغ بگویی؟

‌- حاجی اگه مه عقل دزدی و کیسه بُری را میداشتم حالی پیش تو اینجه ششتگی نمی بودم. فامیدی کاکا!

‌- کدی ما زندگی میکنی؟ ده خانه ی مه؟ بعد ازی بچه مه باش. هوتل را جور کردم همونجه کار میکنیم. مکتب هم کدی بچه های مه برو. درست است؟

‌- درست است حاجی کاکا.

‌-حاجی یک بار دیگر نگینه ها را شمار کرد یکی ،، دو ... نزده ......بیست تا و با صدای بلند خندید و به طرف من سیل کرد و گفت: قسم بخو که بچه مه میشی. زنم مادرت و دخترهایم، خواهرت میدانی. اگر چشمت چپ شد. خودم حلالت میکنم.

‌- درست است حاجی .

‌- خی ، پولها و بکس جیبی ره به من میتی.

‌- درست است حاجی کاکا. من برت هرچه در بکسک است میتم تو هوتل ره جور کو  من در هوتل کدت کار میکنم تا زنده باشم در خانه ات، ده هوتل ات  کُلگی کارت ره میکنم مقصد مره ده سایه ات نگا کو و مکتب روان کو. من تا صنف چهار ره خاندیم و میخواهم که تا دوازه بخوانم و فاکولته برم.

‌- اینه والله ، هوای تو خو از بچه هایم مه کده هم بلند است. خی قسم بخو که هر چه یافتی به من میتی.

‌- درست است. حاجت قسم نیست. کور از خدا چه میخواهه. شما ده گپ تان محکم باشی . من هستم کدی شما.

 آنروزها که با بچه های حاجی مکتب میرفتم و شامها در هوتل حاجی کار میکردم همیشه آرزو داشتم که داستان نویس شوم  و قصه هایم را مثل مادر کلانم از بود نبود آغاز کنم. از زیر آسمان کبود، از آفتابی که صبح طلوع میکند و شب غروب. از روشنی و تاریکی.از روشنی ها و تاریکی های که ظاهرا برای همه یکسان است.از آن همان کلمات سچه و آهنگین. از بود و نبود فقیر و غنی . از بود و نبود سیر و گرسنه . از بود و نبود های که همه کوچه را پر کرده بود. از کودکانیکه قصه های تکراری این پس کوچه های گنده و بد بو هستند. از کودکان گرسنه یی که بود ونبود کلی فصه ها هستند. از آنهایکه شناخت، هویت و غرورشان روزانه هزار بار از هر دهنی با فحش تف میشود و به روی پیاده رو های کثیف زیر پا ها می افتاد تا در آنها هر چه که یک انسان را انسان میسازد، کشته شود. از آنهایی که خروار خروار در شهر ها و کوچه ها راه میروند. که گدا نیستند. که کیسه بر نیستند. فقط گرسنه اند و همه ذهن شان فقط یک تکه نان است چه خوب ، چه خراب ، چه خام ، چه پخته .... از بود نبود های مثل خودم. مثل من های که مثل من "بود "نمیشوند و در نبود های سیاه می مانند. کیسه بر میشوند، گدا میشوند، چرس فروش میشوند و سر شان مردم  بچه .... گلویم بغض میکند و گفته نمیتوانم. غیرتم میگیرد. چقدر زشت است چنین دشنامهای ناموسی، چه شکنجه  دهنده است  چنین دشنام شنیدن از دهن گنده دهننان بیمار که  صبر کنی و خاموش بمانی و گریبانت در چنگ دشنامها و تهمت ها بسیار باشد...کلماتم با آهی در بغضم دود و گم میشوند.

...........................

‏یکشنبه‏، 2010‏/02‏/07

/ 0 نظر / 7 بازدید